1387/2/4 -

سلاااااااااااااااااام بر همه

به علت ذیغ وقت ، نمیتونم پست درست و حسابی بذارم.

فقط بگم که به کمک یه دوست خوب وبلاگم دوباره زنده شد و به زودی سر و سامونش میدم!!!! البته به علت ارادت خاصی که به وبلاگ قبلی دارم باید بگم که این کاملآ در درجه دوم قرار داره.

تا بعد...

نظرات(9) :: [ارسال نظر] :: لينک ثابت

1387/1/15 - با يه آبنبات شروع شد...

سلام

من آبنبات خیلی دوست دارم واسه همینم دلم خواست که یه وبلاگ شیرین و آبنباتی داشته باشم.دلم میخواد خیلی شیرین باشه.

واسه همینم این وبلاگ رو با یه پست آبنباتی افتتاح میکنم.

هوراااااا،هورااااااا

با یه آبنبات شروع شد ، من یه آبنبات گذاشتم تو دستش اونم یه آبنبات گذاشت تو دست من !

من بچه بودم ، اونم بچه بود !

سرمو بالا کردم ، سرشو بالا کرد !

دید که منو می شناسه !!!

خندیدم !

گفت : دوستیم ؟!

گفتم : دوست دوست !!!

گفت : تا کجا ؟!

گفتم : دوستی که تا نداره !!!

گفت : تا مرگ ؟!

خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره !!!

گفت : باشه تا پس از مرگ !

گفتم : نه نه نه نه !!!! تا نداره !!!

گفت : قبول ! تا اونجایی که همه دوباره زنده می شن ! یعنی زندگی پس از مرگ ! بازم با هم دوستیم ؟! تا بهشت تا جهنم ؟! تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم ؟!

خندیدم و گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بذار ! اصلاً یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا ! اما من اصلاً براش تا نمی ذارم !

نگام کرد ، نگاش کردم . باور نمی کرد ! می دونستم اون می خواست حتماً دوستی ما تا داشته باشه ! دوستی بدون تا رو نمی فهمید !

گفت : بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم .

گفتم : باشه ، تو بذار .

گفت : آبنبات ، هر بار که هم دیگه رو می بینیم یه آبنبات مال تو ، یکی مال من ، باشه ؟!!

گفتم : باشه .

هر بار یه آبنبات می ذاشتم تو دستش ، اونم یه آبنبات تو دست من ! باز هم دیگه رو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم ، دوست دوست !!! من تندی آبنباتم رو باز می کردم ، می ذاشتم تو دهنم و تند و تند می مکیدم .

می گفت : شکمو !!! تو دوست شکموی منی !!!

و آبنباتش رو می ذاشت تو یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ !

می گفتم : بخورش !!!

می گفت : تموم می شه ! می خوام تموم نشه ! برای همیشه بمونه !

صندوقش پر از آبنبات شده بود ، هیچ کدومشو نمی خورد . من همه شو خورده بودم .

گفتم : اگه یه روز آبنباتاتو مورچه ها بخورن ، یا کرم ها ! اون وقت چی کار می کنی ؟!

گفت : مواظبشون هستم !

می گفت : می خوام نگهشون دارم تا موقعی که با دوست هستیم !

و من آبنباتم رو می ذاشتم تو دهنم و

می گفتم : نه نه نه !!! تا نه ! دوستی که تا نداره !

یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال ، بیست ساله شده ، اون بزرگ شده ، من هم بزرگ شدم !

من همه ی آبنبات هام رو خوردم ، اون همه ی آبنبات هاشو نگه داشته !

اون اومده امشب تا خداحافظی کنیم ! می خواد بره !!! بره اون دور دورا !!!

می گه : می رم ، اما زود بر می گردم !

من که می دونم می ره و بر نمی گرده ! یادش رفت آبنبات به من بده !! من که یادم نرفته !

یه آبنبات گذاشتم کف دستش

گفتم : این برای خوردنه !

یه آبنبات هم گذاشتم کف اون دستش : این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت !

یادش رفته بود که صندوقی داره برا شکلات هاش ، هر دو تا رو خورد !

خندیدم ، می دونستم دوستی من تا نداره ! می دونستم دوستی اون تا داره !! مثل همیشه !

خوب شد همه ی آبنبات هام رو خوردم ، اما اون هیچ کدومش رو نخورده ! حالا با یه صندوق پر از آبنبات های نخورده چی کار می کنه ؟!!!

.

.

.

حالا منم در مورد وبلاگم میتونم بگم که: با یه آبنبات شروع شد... .اینا هم مال شما!!!

به وبلاگ قبلی منم سر بزنید هنوز آپ میشه.

نظرات(7) :: [ارسال نظر] :: لينک ثابت

درباره من
مهربانی را در نگاه منتظر کودکی دیدم که آبنباتش را به دریا انداخت تا آب شیرین شود

منوي وبلاگ

خانه
مشخصات کاربري
آرشيو
ارسال ايميل
کاريکاتورهای من

آخرين ارسال ها

Untitled
با يه آبنبات شروع شد...

شاخه ها

من دلم تنگ ميشه
و گهگاهی دو خط شعری
اينم يه جورشه!!!

لينک ها

دخترماه
انجمن آی تی
نارکند
جوک و اس ام اس
تربچه نقلی
گم شده در خاطرات
سياه سپيد خاکستری
آگهی و تبلیغات رایگان

آمار وبلاگ