| X Close | ||
|
سلاااااااااااااااااام بر همه به علت ذیغ وقت ، نمیتونم پست درست و حسابی بذارم. فقط بگم که به کمک یه دوست خوب وبلاگم دوباره زنده شد و به زودی سر و سامونش میدم!!!! البته به علت ارادت خاصی که به وبلاگ قبلی دارم باید بگم که این کاملآ در درجه دوم قرار داره. تا بعد... |
| نظرات(9) :: [ارسال نظر] ::
لينک ثابت |
|
سلام من آبنبات خیلی دوست دارم واسه همینم دلم خواست که یه وبلاگ شیرین و آبنباتی داشته باشم.دلم میخواد خیلی شیرین باشه. واسه همینم این وبلاگ رو با یه پست آبنباتی افتتاح میکنم. هوراااااا،هورااااااا
با یه آبنبات شروع شد ، من یه آبنبات گذاشتم تو دستش اونم یه آبنبات گذاشت تو دست من ! من بچه بودم ، اونم بچه بود ! سرمو بالا کردم ، سرشو بالا کرد ! دید که منو می شناسه !!! خندیدم ! گفت : دوستیم ؟! گفتم : دوست دوست !!! گفت : تا کجا ؟! گفتم : دوستی که تا نداره !!! گفت : تا مرگ ؟! خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره !!! گفت : باشه تا پس از مرگ ! گفتم : نه نه نه نه !!!! تا نداره !!! گفت : قبول ! تا اونجایی که همه دوباره زنده می شن ! یعنی زندگی پس از مرگ ! بازم با هم دوستیم ؟! تا بهشت تا جهنم ؟! تا هر جا که باشه من و تو با هم دوستیم ؟! خندیدم و گفتم : تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بذار ! اصلاً یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا ! اما من اصلاً براش تا نمی ذارم ! نگام کرد ، نگاش کردم . باور نمی کرد ! می دونستم اون می خواست حتماً دوستی ما تا داشته باشه ! دوستی بدون تا رو نمی فهمید ! گفت : بیا برا دوستیمون یه نشونه بذاریم . گفتم : باشه ، تو بذار . گفت : آبنبات ، هر بار که هم دیگه رو می بینیم یه آبنبات مال تو ، یکی مال من ، باشه ؟!! گفتم : باشه . هر بار یه آبنبات می ذاشتم تو دستش ، اونم یه آبنبات تو دست من ! باز هم دیگه رو نگاه می کردیم یعنی که دوستیم ، دوست دوست !!! من تندی آبنباتم رو باز می کردم ، می ذاشتم تو دهنم و تند و تند می مکیدم . می گفت : شکمو !!! تو دوست شکموی منی !!! و آبنباتش رو می ذاشت تو یه صندوقچه ی کوچولوی قشنگ ! می گفتم : بخورش !!! می گفت : تموم می شه ! می خوام تموم نشه ! برای همیشه بمونه ! صندوقش پر از آبنبات شده بود ، هیچ کدومشو نمی خورد . من همه شو خورده بودم . گفتم : اگه یه روز آبنباتاتو مورچه ها بخورن ، یا کرم ها ! اون وقت چی کار می کنی ؟! گفت : مواظبشون هستم ! می گفت : می خوام نگهشون دارم تا موقعی که با دوست هستیم ! و من آبنباتم رو می ذاشتم تو دهنم و می گفتم : نه نه نه !!! تا نه ! دوستی که تا نداره ! یک سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال ، بیست ساله شده ، اون بزرگ شده ، من هم بزرگ شدم ! من همه ی آبنبات هام رو خوردم ، اون همه ی آبنبات هاشو نگه داشته ! اون اومده امشب تا خداحافظی کنیم ! می خواد بره !!! بره اون دور دورا !!! می گه : می رم ، اما زود بر می گردم ! من که می دونم می ره و بر نمی گرده ! یادش رفت آبنبات به من بده !! من که یادم نرفته ! یه آبنبات گذاشتم کف دستش گفتم : این برای خوردنه ! یه آبنبات هم گذاشتم کف اون دستش : این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت ! یادش رفته بود که صندوقی داره برا شکلات هاش ، هر دو تا رو خورد ! خندیدم ، می دونستم دوستی من تا نداره ! می دونستم دوستی اون تا داره !! مثل همیشه ! خوب شد همه ی آبنبات هام رو خوردم ، اما اون هیچ کدومش رو نخورده ! حالا با یه صندوق پر از آبنبات های نخورده چی کار می کنه ؟!!! . . . حالا منم در مورد وبلاگم میتونم بگم که: با یه آبنبات شروع شد... .اینا هم مال شما!!!
به وبلاگ قبلی منم سر بزنید هنوز آپ میشه. |
| نظرات(7) :: [ارسال نظر] ::
لينک ثابت |